اهداف
- آموزش حل مسئله و فکر کردن قبل از عمل
- یادگیری کمک گرفتن از دیگران و مشورت با دوستان
- تقویت مهارت تصمیمگیری و صبر
- پرورش مهارت اجتماعی و رعایت احترام به طبیعت
- یادگیری اینکه همیشه سادهترین راه، بهترین راه نیست
داستان
در جنگلی سر سبز و زیبا، زیر درخت بلوط، خرس قهوه ای زندگی می کرد. او خرس مهربان و خوش قلبی بود. همه حیوانات او را دوست داشتند. او یک مغازه ی عسل فروشی داشت. عسل های او بهترین عسل های دنیا بودند، بخاطر همین همه حیوانات به او عسلی می گفتند.
یک روز صبح وقتی عسلی خواست وارد مغازه شود، سرش به چند شاخه خورد. شاخه های درخت را کنار زد و داخل رفت. اما وقتی خواست از مغازه بیرون بیاید دوباره سرش به شاخه ها گیر کرد.
عسلی با ناراحتی شاخه ها را کنار زد و گفت: باید فکری به حال این شاخه های مزاحم بکنم. خیلی بلند شده اند.
عسلی رفت از انبار طناب آورد و شاخه های مزاحم را به شاخه بالایی بست.
مدتی گذشت. میمون دم قهوه ای برای خریدن عسل به مغازه آمد و چند کوزه عسل خرید . او همین که خواست با کوزه عسل از مغازه بیرون برود، طناب پاره شد. شاخه ها محکم به کوزه ها ی عسل خوردند. کوزه ها از دست دم قهوه ای افتادند و شکستند.
عسلی به او گفت: دوست عزیز ببخشید، من الان چند کوزه عسل دیگر برایت می آورم.
میمون که سرتا پایش عسلی و چسبناک شده بود با عصبانیت آنجا را ترک کرد.
بعد از رفتن دم قهوه ای، عسلی تصمیم گرفت شاخه ها را کج کند. با طناب شاخه ها را به پشت دوچرخه اش بست و سوارش شد. پا زد و جلو رفت اما یکدفعه دیگر نتوانست پا بزند و به عقب کشیده شد. زاغی که از بالا داشت به عسلی نگاه می کرد گفت : داری چه کار می کنی؟
عسلی گفت : میخواهم شاخه ها را کج کنم.
زاغی بلند بلند خندید و گفت : شاخه درخت که کج نمی شود. الان بر می گردد و توی سرت می خورد.
عسلی که از پا زدن خسته شده بود، ناراحت و غمگین روی زمین نشست.
او کمی فکر کرد و گفت: دوست ندارم این شاخه ها را ببرم، اما چاره دیگری ندارم. عسلی رفت و با یک اره برگشت.
سنجاب خانم که دید شاخه ها تکان می خورد، از لانه اش بیرون دوید. تا عسلی را دید، گفت: چرا شاخه را می بری؟ نمی بینی شاخه ها پر از بلوط هستند و با بریدن آنها این همه میوه از بین می رود.
عسلی گفت: دوست ندارم آنها را ببرم اما چه کار کنم آنها باعث دردسرند.
سنجاب خانم گفت: به جای اینکه شاخه را ببری، یک سایه بان بالای مغازه ات بزن تا شاخه به سر کسی نخورد.
عسلی خوشحال شد و گفت: چه فکر خوبی! همین کار را می کنم، تازه این طوری تابستانها هم میتوانم زیر سایه اش بشینم تا گرمم نشود.
سنجاب خانم خندید و گفت: همیشه ساده ترین راه بهترین راه نیست.
نويسنده: خانم مريم فيروز
حدیث موضوعی
«مَنْ اسْتَشَارَ فَأَحْسَنَ فِي الْمَشُورَةِ فَقَدْ أَفْلَحَ» منبع: نهجالبلاغه، نامه ۳۱
هر کس از دوستان و دیگران مشورت بگیرد و خوب فکر کند، موفق میشود.
نتیجهگیری
عسلی یاد گرفت که قبل از عمل کردن، فکر کند و از دوستان و دیگران کمک بگیرد. همیشه بهترین راه آن است که با آرامش و فکر مشکل را حل کنیم.
فعالیت عملی پیشنهادی
با شاخههای کوچک و چوب، یک سایهبان کوچک بسازید و کودک را تشویق کنید مشکل را با فکر حل کند.
نقاشی مغازه و سایهبانی که شاخهها را محافظت میکند.
گفتوگو و پرسشوپاسخ
- چرا عسلی اول شاخهها را بست؟
- فکر میکنی چرا شاخهها باعث دردسر شدند؟
- سنجاب خانم چه کمکی به عسلی کرد؟
- تو چه راه دیگری برای حل مشکل پیشنهاد میکنی؟
نمایش و بازی نقشآفرینی
کودکان نقش عسلی، میمون دمقهوهای و سنجاب خانم را بازی کنند.
شاخهها با چوب یا طناب شبیهسازی شود و راه حل خلاقانه پیدا شود.
بازی گروهی تعاملی
گروهی شاخهها را از مسیر عبور قرار دهند و یک نفر با فکر و همکاری دوستان مسیر ایمن را بسازد.
هدف تثبیت مفهوم حل مسئله و همکاری است.
زبانآموزی
خرس، عسلی، شاخه، طناب، مغازه، عسل، میمون، زاغ، سنجاب، بلوط، سایهبان، فکر، کمک، مشکل، راه حل
ما همه نظرات رو میخونیم و پاسخ میدیم